نقد فیلم

نگاهی بدون ایثار به فیلم “ایثار”

نگاهي بدون ايثار به فيلم «ايثار» شاهكار تاركوفسكي ؛هر هديه يي گونه يي ايثار است

نويسنده: مهسا علي بيگي

در ميان اساطير دنياي كهن ، اسطوره قرباني و پيشكش جايگاه ويژه يي دارد. بلاياي طبيعي ، مرگ و… نه در اثر روابط علي و معلولي مابين پديده ها كه زاده قهر و غضب خداي پديدآورنده آنهاست . خدايي كه براي فرونشاندن خشم و برگرداندن اوضاع به شرايط عادي بايد تحفه يي در خور وي تقديمش كرد. زماني اين اسطوره تبديل به يك تراژدي مي شود كه تنها راه بازگرداندن صلح و آرامش به جهانيان ارزاني داشتن وجود انساني باشد به يكي از ارباب انواع ، تحت عنوان «قرباني » گاه نيز اتفاق مي افتد كه شخصي خود را زير بار رسالتي عظيم حس مي كند و با اقدام به انتحاري آگاهانه در پي نجات انسانها برمي آيد و در واقع به نوعي «ايثار» دست مي يازد.
در تحليل شرايط دنياي مدرن گاه به اسطوره هاي چندي از اين دست برخورد مي كنيم . از جمله مي توان به آثار سينماگر مشهور «آندري تاركوفسكي » اشاره كرد. ردپاي دغدغه عدول از قوانين طبيعت و ظهور آخرالزمان در كارهاي او بويژه آخرين فيلمش «ايثار» ديده مي شود.
ايثار، داستان خانواده يي است كه در جزيره يي دورافتاده ساكنند. لوكيشن اين فيلم جزيره «گوتلند» در درياي بالتيك در ميانه سوئد و شوروي است . جزيره يي آرام كه حس زندگي و مرگ را توامان در انسان به وجود مي آورد. اتفاقات فيلم به ژوئن 1985 برمي گردد و احتمال بروز جنگ اتمي در نوزدهم ژوئن وجود دارد. جنگي كه در صورت وقوع همه چيز را ويران خواهد كرد و از نسل بشر چيزي باقي نخواهد گذاشت . در اين بين كسي بايد دست به اقدامي بزند اقدامي بي باكانه كه به قيمتي گزاف تمام خواهد شد. بهايي به اندازه متهم شدن به جنون و طردشدن از جامعه يي كه در پي نجاتش بوده يي .
«الكساندر» هنرپيشه سابق تئاتر و استاد و پژوهشگر تاريخ هنر، قهرمان اين اسطوره است . مردي كه صورتك صحنه نمايش را كنار گذاشته و بر رسالتش وقوف يافته . در ابتداي فيلم الكساندر و پسر چهارساله اش كه به علت جراحي حنجره قادر به سخن گفتن نيست ، در حال كاشتن درختي خشك و بي برند. پسرك نماد نسلي است كه افرادي چون الكساندر در پي نجات آنند و همين نسل ادامه دهنده راه اويند. استعاره اصلي فيلم را هم مي توان در حكايتي دانست كه قهرمان فيلم در مورد درخت خشكيده براي پسرش تعريف مي كند. داستان راهبي كه هر سپيده دم به بالاي تپه يي مي رفت تا درختي خشك را آبياري كند و عاقبت پس از سالها درخت سبز شد. استعاره ايمان و اميد، اميد به بهبود وضع موجود از طريق اقدام به قرباني خويش و ايثار براي ديگران .
علاوه بر خانواده الكساندر در ايثار شخصيت هاي ديگري نيز وجود دارند كه نقش دوتن از آنها از بقيه پررنگ تر و تاثيرگذارتر است : «اتو» و «ماريا».
«اتو» استاد تاريخي بوده است كه اكنون حرفه يك پستچي را اختيار كرده . مردي است كه جملات نغز و باورنكردني به زبان مي آورد . نماد مرشد و راه بلدي است كه راه نجات جهان را به الكساندر نشان مي دهد آن هم به شيوه يي غير طبيعي . اتو همچنين سالروز تولد الكساندر را به وي يادآوري مي كند و در هنگام اهداي هديه تولد خود كه يك نقشه اصل از اروپاي سده هفدهم است در پاسخ به الكساندر كه مي گويد: «اهداي چنين هديه يي را بايد گونه يي ايثار دانست .»
جواب مي دهد: «هر هديه يي گونه يي ايثار است ». از اين رو با توجه به مسووليت اتو شغل پستچي مناسبترين حرفه براي اوست . وظيفه پيام آوري . اتو پس از آگاهي از جريان حمله اتمي نوشداروي نجات جهان را در عشق ورزي الكساندر به «ماريا» معرفي مي كند.
نقش ماريا را هنرپيشه يي غيرحرفه يي از اهالي جزيره گوتلند بازي مي كند. خانه او در فيلم خانه واقعي اين زن است در جزيره . خانه يي ساده و قديمي با اشيايي از قبيل قاب عكس ، روميزي پولك دار، گلدان و صليب و ارگ كه حالتي مقدس به محل سكونت وي مي بخشد. ماريا در طول فيلم خيلي كم حضور پيدا مي كند و اين وجهه رازآلود شخصيتش را بيشتر مي كند. ماريا زن جاودانه و مادر مقدس است و رابطه يي نزديك با پسر الكساندر دارد. تنها كسي است كه توانايي همراهي با الكساندر در انجام مسووليتش را دارد و عشق او مايه رهايي است . هم اوست كه در پايان فيلم جايي كه آمبولانس تيمارستان الكساندر را با خود مي برد با دوچرخه آمبولانس را دنبال مي كند.
اما اوج تلاش الكساندر و ثمره ايثارگري او را در نما صحنه پاياني فيلم شاهد هستيم . جايي كه الكساندر دست به آتش كشيدن خانه اش مي زند. الكساندر ديگر به مرحله يي رسيده است كه مي تواند همه چيز را براي رسيدن به هدفش قرباني كند. از طرفي آتش نيز، پاك كننده ، تطهيركننده و جلا دهنده است . اين آتش زدن در نما صحنه يي 6 دقيقه يي به تصوير كشيده مي شود. نما صحنه يي نسبتا طولاني كه عمل جنون آميز قهرمان فيلم را به انجام مراسمي آييني مانند مي كند.
فيلم ايثار، سرشار از مايه هاي مورد علاقه تاركوفسكي است كه در ديگر آثار وي نيز ديده مي شود. درون مايه هايي چون طبيعت ، عشق به مثابه عنصري ماورايي ، رويا و كابوس به عنوان عناصري كه قهرمان را در اتخاذ تصميمش قاطع تر مي كند، كودكي ، جنون و اميد و ايثار كه با بيرون آمدن پرده «ستايش شاهان محبوس » اثر لئوناردو داوينچي از تاريكي آغاز مي شود، بيان ديگري از مفهوم اين نقاشي است : تولد مسيح و آغاز دوراني نوين . همراه با پرده لئوناردو در آغاز فيلم قسمتي از شاهكار يوهان سباستين باخ «انجيل به روايت متي قديس » را مي شنويم . صداي زني كه مي خواند:
«مرا ببخش خدايا،
اشكهاي تلخ اندوهم را ببين
به من نگاه كن كه دل و چشم ، هر دو، براي تو تلخ مي گريد.
ببخش خدايا».
وصيتنامه آندري تاركوفسكي با اين آواز شروع مي شود، آواز از مرگ مي گويد، اما مرگي كه در پي آن زندگي خواهد آمد. دعوت همگان به باور به دنياي معنوي ايثار خود تاركوفسكي و واپسين رسالت او.

 

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

همچنین ببینید
بستن