نقد فیلم

دین و سینما

سینمای دینی یا دین سینمایی؟

بسمه تعالی

سینمای دینی یا دین سینمایی؟

نگاهی به آثار معنا گرای سینما و تلویزیون

نوشته : دکتر سید علی اکبر هاشمی کرویی

سی سال از انقلاب اسلامی گذشته است. از همان آغاز مسئولین به اهمیت رسانه، به خصوص، سینما و فیلم و تلویزیون برای تبلیغ مفاهیم انقلابی و اسلامی و معنوی کم و بیش واقف بودند و تلاش های مثبتی انجام دادند که از دل آن تلاش ها هم آثار خوبی بیرون آمد و هم نویسندگان و کارگردانانی که امروز دیگر هر کدامشان در ایران و بلکه بعضاً جها ن صاحب نام هستند. اما چند سالی است که توجه به مقوله ی تصویر متحرک (فیلم سینمایی و تلویزیونی، سریال، انیمیشن و…) و اهمیت، تأثیر و نفوذ آن در بین همه ی اقشار مردم بسیار زیاد شده است. این توجه هم از سوی مسؤولان و تولید کنندگان است و هم از سوی مخاطبان. یعنی هم مردم گرایش بیشتری به سوی تماشای محصولات بصری پیدا کرده اندوهم مسؤولان فرهنگی کشور  با جدیت موضوعاتی مانند سینمای ملی، سینمای بومی، سینمای دینی و سینمای معناگرا را مطرح نموده، پیگیری می نمایند. در راستای دو مقوله ی اخیر، در این سالها، تله فیلم هاو سریال های مناسبتی به موضوعی جدی هم برای دست اندرکاران و هم مخاطبان تبدیل شده است. از این رو چند سالی است که شبکه های مختلف سیما برای ایام محرم و ماه مبارک رمضان سریالهایی و بعضاً تله فیلم هایی را آماده نمایش می کنند و از سویی بسیاری از مردم تماشای این آثار را بر حضور در مسجد ها ترجیح می دهند. به دلیل فضای خاص و معنویت حاکم بر ماه مبارک رمضان آثاری که برای پخش در این ماه در نظر گرفته می شود حال و هوایی دیگر دارند. به ویژه در پنج- شش سال اخیر که سریال های به اصطلاح ماورایی نیز پا به عرصه ی جعبه ی جادو نهادند. این امر که نوعی نوآوری- البته در عرصه ی فیلم سازی در کشورما- است به خودی خود مبارک، با اهمیت و امید بخش است؛ اما اصلاً و ابداً کافی نیست. این همه سال دیرتر از جامعه ی جهانی  وارد این عرصه شده ایم اما کاملا مقلّدانه و بی هیچ خلاقیت و بیان هنری بومی وتازه ای. (به جز نمونه ی استثنایی و موفق “شب بیست و نهم” که هم فضل تقدم دارد، هم فضل محتوا، هم فضل ساختار و هم چندین و چند فضل دیگر یا یکی دو اپیزود از فیلم های تولد یک پروانه و خداحافظ رفیق.) آنچه اهمیت نقد و بررسی و زیر ذره بین قرار دادن این آثار (اعم از سینمایی و تلویزیونی) را دو چندان می کند این است که این محصولات صرفاً آثاری ماورایی و احیانا ترسناک (؟) نیستند بلکه بسیاری از آنها قرار است آثاری معنا گرا هم از نوع دینی اش نیز باشند (!) بنابراین بهتر است به سراغ نقد، بررسی و آسیب شناسی کلی این آثار، البته به طور اجمال، برویم و برای این کار به طور مشخص سریال های شبکه یک (سقوط یک فرشته) و شبکه سه (پنج کیلومتر تا بهشت) را بیشتر مورد توجه قرار می دهیم.

اول. نقدهایی که به طور مشترک بر غالب آثار معنا گرای سینما و تلویزیون ایران وارد است.

1.غالب این آثار، مستقیم، شعاری و سطحی اند. از همان آغاز پای یک جلد قرآن یا یک امامزاده یا  جشن نیمه ی شعبان در کار است. کسی می خواهد آقار را ببیند، یا می خواهد شفا پیدا کند؛ می خواهد برود زیارت و با مشکلی (غالباً مالی) مواجه است، قرار است مثل هر سال هیأت عزاداری بر پا شود ولی پول کافی در اختیار نیست اما در نهایت به طریقی معجزه آسا پول جور می شود. کسی که پول امامزاده یا هیأت و یا مانند آن را بدزد بدبخت و آش و لاش می شود.و… . علاوه بر پرداخت مستقیم و غیر خلاق به مسائل مذهبی، غالبا به اعمال سطحی و ظاهری و به ظاهر اعمال پرداخته می شود. (امامزاده، هیأت، زیارت، قرآن و…). در “سقوط یک فرشته” همه ی این اتفاقات عجیب و غریب به دزیده شدن «قرآن» از «امامزاده» محل نسبت داده می شود؛ نه به اصل«دزدی» یا هر اشتباه و گناه بزرگ دیگری که ممکن است عامل باطنی و اصلی این فجایع باشد. مانند دستگیری نکردن حاج حبیبِ پول دارِ «مقدس!» از پریچهر بدبخت که با آن وضع فلاکت بار مالی روبروست.

در 5 کیلومتر تا بهشت نیز این سطحی نگری موج می زند. «امیر حسین» خیلی خوب و خیلی

«مؤمن» است و تمام آنچه ما از مؤمن بودن او می بینیم این است که در عالم ارواح از نگاه به نامحرم پرهیز می کند! درست است! «حجاب» مهم است اما فقط حجاب مهم نیست. چیزهای مهمتر دیگر هم هست. اسلام سه بخش دارد: عقاید، اخلاق و احکام. در این تقسیم که از حدیثی معروف از اصول کافی به دست می آید، سلسله مراتب اهمیت نیز در نظر گرفته شده است. یعنی عقاید و آموزه های عقیدتی از اخلاق مهم تر است و اخلاق از احکام. تازه در بین احکام فقهی نیز مسائل مهم تر یا هم عرض حجاب وجود دارد که خوبان این سریال آنها را مراعات نمی کنند. اولا اصلاچه کسی گفته که در عالم ارواح نیز شریعت معتبر است؟ احکام شرعی (فقهی) متعلق به زندگی مادی و این جهانی است نه عالم ارواح. ثانیا بر فرض که اینگونه باشد، آیا در این صورت این آقای خوب نباید از رفاقت و صمیمیت با نامحرم بپرهیزد؟ لطف نموده از لاس زدن 24 ساعته با آن «خانم» اجتناب نماید؟ مهمتر از آن نباید نماز بخواند؟ از این ها که بگذریم آیا نگاه به نامحرم از ورود بی اجازه به ملک و محفل خصوصی دیگران (مانند مراسم خواستگاری) بدتر است؟ کاری غیر اخلاقی و غیر مشروع که این دو مرتب در حال ارتکاب آن هستند؟ آیا این سطحی نگری خود محصول اصالت فقه و فقه زدگی شدید حاکم بر تفکر شیعی ایرانی نیست؟   تفکری که در بین بسیاری از عوام و بلکه گروه قابل توجهی از خواص رواج دارد و در عمل بخش های مهم تر دین (عقاید و اخلاق) را به حاشیه رانده، درجه دو می داند و معیار اصلی قوت و ضعف ایمان و دین داری و بی دینی افراد را صرفاً متشرع بودن آنان می داند و لاغیر؟ این جا به جایی اهم و مهمّ خود انحرافی بزرگ است که این سریال- که در این مورد اتفاقا با کمال تعجب نسبت به بسیاری از آثار دیگر، که نسبت به فضای جامعه در عالم هپروت سیر می کنند تاحدی بازتاب ذهنیت رایج جامعه است- این انحراف را تأیید و تبلیغ می نماید. مشاوران مذهبی سریالهای تلویزیون هم که در این سالها ظاهراً فقط اسمشان زینت بخش تیتراژ است و کارکرد دیگری ندارند. آخ! اگر حاج فتح الله بود.خدا رحمتش کند! اصولا سینما نمی تواند مروج احکام فقهی باشد. نهایت کاری که در این مورد می توان کرد این است که تا جایی که ممکن است حد و حدود شرعی را مراعات کرد نه اینکه مدام در مورد لزوم رعایت آنها منبر رفت. سینما می تواند و باید مروج اخلاق و معنویت باشد. همچنین تا حدی برخی آموزه های جهان شمول عقیدتی (جهان بینی) را می تواند مطرح کند. البته همه ی اینها باید در قالب داستان و با داستان مطرح شوند تا جذاب و تأثیر گذار باشند نه با سخنرانی و بیانیه و موعظه ی مستقیم و درس گفتن حاج آقامیر میران در دانشگاه و…. . اینها همه رسانه اند ولی جایشان در رسانه ی مستقل سینما نیست. اینها را لازم نیست بازی کرد؛ بلکه می توان معادل واقعی آنها را از تلویزیون نشان داد. سینما هنر داستان گویی است و باید برای هر مضمونی معادلی داستانی ارائه کند. نه اینکه همه بگویند حاج حبیب آدم خوبی است یا امیر حسین بسیار فراوان مومن است ولی ما در داستان اثری درست و حسابی از خوبی و دین و ایمان آنها  نبینیم. سی قسمت سریال اگر نتواند شخصیت های اصلی خود را بپروراند تا دیگر نیازی به سخنرانی این و آن در وصف یاذم آنها نباشد، پس به چه درد می خورد؟ با توجه به معیارهای پیش گفته می بینیم که فیلم هایی مانند «خوب، بد، زشت» و «گنجهای سی را مادره»بدون آنکه به خدا و پیغمبر و بهشت و جهنم بپردازند از معناگراترین و دینی ترین و اخلاقی ترین آثار سینمایی جهان اند؛ در حالی که بسیاری از آثاری که به زندگی برخی پیامبران می پردازند صرفا آثاری تاریخی اند و هیچ حس و حالی معنوی را به مخاطب انتقال نمی دهند.

2.با اینکه سالهای زیادی از ساخت اینگونه آثار در کشور ما نمی گذرد، خیلی زود خلاقیت تهیه کنندگان اینگونه آثار به ته رسیده است و غالب این محصولات پر شده اند از عناصر تکراری و یکنواخت و دم دستی. عناصری مانند: حاجی پولدار مسجدی، یک امام زاده، یک متولی، یک سید، یک روحانی (ترجیحا سید که لهجه هم داشته باشد)، زن و دختری که دم به ساعت، و حتی داخل خانه، چادر سیاه خود را جلوی دوربین با حرکتی «زورو» گونه بر سر می کنند تا مخاطب را شیر فهم کنند که ما خیلی با حجاب و خیلی مؤمنیم و یک آدم کمی تا قسمتی خل و چل- که می تواند همان متولی یا سید مذکور باشد و یا کسی دیگر- که این چنین شخصی اتفاقا از همه معنوی تر و نهان بین تر است؛ مستقیما با عالم غیب در ارتباط است و چیزهایی را می شنود و می فهمد و می بیند و مانند دلقک «شاه لیر» با کلمات قصار بیان می کند که مورد توجه و درک و فهم دیگران قرار نمی گیرد تا اینکه معجره ای، کرامتی، چیزی رخ می دهد و حقیقت و حقانیت افاضات وی آشکار می گردد و… .اما در«سقوط یک فرشته»حتی این اتفاق هم نیفتاد ومعلوم نشدفلسفه ی خل وچل بازی ها وشطحیات یاورچیست.گرهی که باحرف ها ی او،اینکه حاج حبیب مدام می گفت که او چیزهایی می داند ولی نمی گوید،افتادن مادرش درون آب هم زمان بااین حرفش که«شیطون به ما زده!»افکنده می شودوبه صورت رازی که فقط یاورازآن اگاه است جلوه می کند؛هرگزگشوده نمی شود ودر نتیجه همه ی این گره افکنی ها ورازنمایی ها بی مزه،پوچ وبی معنا،ودرنهایت، مخ کارگیری ازآب درمی آید.

این مورد اخیر اصلا در فرهنگ ما جایی ندارد و مستقیم و مقلدانه از فرهنگ غرب و به ویژهآثارهالیوودی آمده است. اینکه فردی که نقصی جسمی و به ظاهرعقلی دارد از اطرافیانش فهمیده تر و معنوی تر است و بعضا احیانا در برخی فعالیت های جسمی سرآمد می شود، نوعی تناقض ملودرامانه ی اشک انگیز غربی است. از لحاظ جسمی “فارست گامپ” و “دامبو فیل پرنده” نمونه هایی از این گونه اند؛ و از لحاظ عقلی علاوه بر دلقک «شاه لیر» می توان “جان کافی” مسیر سبز را مثال زد. با این تفاوت که “جان کافی” انصافا بر خلاف نمونه های ایرانی اش آنقدرها هم خل و چل نیست، و فیلم مسیر سبز نیز با اینکه مستقیما به امری ماورایی (امکان معجزه آنهم در دوران مدرن) می پردازد، داستانی محکم، کامل، و جذاب  و باور پذیر دارد. در فرهنگ ایرانی و مهم تر از آن اسلامی انسان های معنوی و اهل باطن تماما انسانهایی سالم و در حد کمال عقل و غالبا اهل علم بوده اند و هستند.

عنصر تکراری مراجعه به روحانی- که حداقل می توان گفت استفاده از چنین عنصری برای فیلم مذهبی ضرورتی ندارد- در 5 کیلومتر تا بهشت  باکلاس شده و رنگ و بویی دیگر گرفته است. این روحانی را دیگر در مسجد یا روی منبر نمی بینیم. این روحانی استاد دانشگاه است! البته مانند روحانی سریال نسبتا خوب «او یک فرشته بود» أستغفرالله را إستغفرالله تلفظ می کند و به جای “خَلط مبحث” می گوید “خِلط”. از کارگردان که بگذریم نمی دانم این مشاور مذهبی چه کاره است و از آن هم که بگذریم این سؤال باقی است که این بازیگر  فاضل در عمر خود از هیچ جا و هیچ کس تلفظ درست این کلمات را نشنیده است؟

3.سینما فن است، تکنیک است، هنر است؛ اما در این بین آنچه بر بقیه موارد برتری دارد و آنها را در خدمت خود می گیرد این است  که سینما هنر است، هنر تصویر گری و بیان تصویری هنرمندانه از هر چیز. از این روست که گفته می شود سینمای ناب سینمای صامت است که در آن حرف اصلی را تصویر می زند و هر چند که آن هم از دیالوگ- ولو به صورت میان نویس- بی نیاز نیست، ولی دیالوگ در سینمای صامت محوریت ندارد و کارگردان باید خلاقیت بیشتری به خرج دهد و برای بیان هر مطلبی یک معادل تصویری مناسب بیابد و به کار گیرد. با توجه به این مطلب شاید بتوان از جهتی معیار استقلال و بالندگی یا عدم استقلال و بالندگی سینمای یک کشور را در میزان نوآوری آن سینما در بیان تصویری موضوعات تکراری دانست. و در این امر به ویژه باید به این نکته توجه داشت که آن بیان نو- اگر بیان نویی باشد- چقدر با فرهنگ حاکم بر زندگی مردم آن کشور هماهنگ است.

حال مسأله این جاست که بیان فیلم ها و سریالهای ما از مرگ و روح هم کاملا تقلیدی است و هم بعضا با فرهنگ دینی ما- که این آثار مدعی ترویج آن هستند (مشاور مذهبی؟!؟)- ناسازگار است. این که روح کاملا به شکل جسم شخص و با همان لباس نشان داده شود، فراوان در آثار غربی تکرار شده است. از آن هم مهمتر و عجیب تر تقلید چشم بسته و غیراندیش مندانه از این مطلب است که کسی بمیرد و از مرگ خود خیر نداشته باشد، و یا به کما رود و روحش کاملا آزاد باشد (؟) ولی از روح بودن خود مطلع نباشد و کسی (روحی) دیگر که ظاهرا خود نیز این خبر را از روحی دیگر شنیده و همچنین مسلسل، باید بیاید و این خبر بد (!) را به او بدهد که “تو روحی” و یا اینکه «راستی خبر داری که تو مردی؟» و آن مرحوم تازه از دست رفته بگوید: «نه من نمردم» و آن روح مطلع بگوید: «چرا ولی هنوز گرمی حالیت نیست» و بعد هم با نشان دادن جسمش به او یا مکاشفه ای و یا آوردن برهانی بالاخره به او بفهماند که «بابا إسمع و إفهم که تو مردی!». از فیلم های مطرح با این مضمون که در سالهای اخیر چند باری از تلویزیون پخش شده می توان به «دیگران» و «تشریفات» اشاره کرد. در این دومی اعضای اداره پلیس ارواح! تا صبح زحمت می کشند تا به یک نویسنده بفهمانند که «تو مردی»! در حالی که مرگ (یاکما، اگر شباهتش به مرگ پذیرفته گردد) با جدایی روح، عامل اصلی هوشیاری و آگاهی، از بدن سر و کار دارد. بنابراین درست است که مرگ غیر ارادی است، ولی امکان ندارد غیر آگاهانه باشد و این مطلع نبودن از مرگ و اطلاع یافتن از آن توسط روحی دیگر از هیچ آیه و روایتی به دست نمی آید و حتی اشاره ای به آنها در منابع دینی وجود ندارد. اگر اینگونه بود نکیر و منکر می بایست شب اول را صرف این می کردند که به میت بفهمانند”تو مرده ای” و شب دوم به آن سؤلات معروف می پرداختند! این مورد یک نمونه بارز از تقلید محض از یک تصویر نادرست در باب مرگ است. اصلا کل موقعیت سریال 5 کیلومتر تا بهشت ، ارواح سرگردان، آموزش روح جدید توسط روح کهنه کار، درگیری ارواح با این مسأله که چگونه می توان اشیا را لمس کرد و از آنها استفاده کرد و یا وجود آنها را نادیده گرفت و همچنین صحنه تصادف و مرگ یکی از دزدها؛ تقلیدی همه جانبه از فیلم «روح» جری زوکر است. البته سریال سعی در مخفی کردن این تقلید نکرده، چرا که صحنه ای از این فیلم را از تلویزیون خانه ی همایون می بینیم. اما دریغ از کمی نوآوری و یا اندکی بومی سازی درست، فراتر از حجاب و قرآن خواندن روح امیر حسین و آموزش های حاج فتح الله در باب بهشت و دوزخ و… .

تقلید مهم و سؤال برانگیز دیگری که سریال های ماورایی این سالهای تلویزیون از فیلم های غربی،مربوط به نوع حضور و دخالت شخص شخیص شیطان (ابلیس) در زندگی انسانهاست. آن چه در این مورد جلب توجه میکندتسلط شیطان بر زندگی انسان ها و قدرت وی بر دخالت شرارت آمیز در امور روزمره ی زندگی انسان هاست. تسلط شیطان در اینگونه آثار به صراحت آثار غربی مانند «جن گیر، طالع نحس و یا بچه رُزمری» بیان نمی شود؛ اما در مجموع از این آثار این قدرت و سلطه ی شوم استنباط می گردد، در حالی که قرآن صریحا این سلطه را نفی می کند.  «إن عبادی لیس لک علیهم سلطان»(اسرا، آیه ی 65). متاسفانه باید گفت که تهاجم فرهنگی غرب به حوزه ی ارواح نیز کشیده شده است و حتی دیگر به شیطان نیز از دریچه ی نگاه غربی ها می نگریم. مثلث عشقی روحی، دوست پسر دوست دختر روحی، لاس زدن لب استخر و جاهای دیگر روحی و… . الحمدالله برای امیر حسین این توفیق حاصل شد که هر کاری که این طرف نکرد، آن طرف بکند و گندمزار سرسبز و لب جوی و استخر و حور و قصور و… .شاید پاداشهای بهشتی که می گویند همین باشد!

گویند بهشت و حور عین خواهد بود                        آنجا می و شیر و انگبین خواهد بود                 گر ما می و معشوق گز یدیم چه باک                                  چون عاقبت کار  چنین  خواهد  بود!

4.در سینما تعریف کردن درست و حسابی یک داستان درست و درمان از مهم ترین اصول موفقیت یک اثر است. فیلم باید داستانی باور پذیر و جذاب را در زمانی متناسب با پر و پیمان بودن داستان تعریف کند تا کشش اثر حفظ گردد و هر حرفی که دارد فقط و فقط با خود داستان و نه چیز دیگری به مخاطب منتقل گردد. یکی از مشکلات اصلی سریال ها مناسبتی فقدان داستان درست و حسابی، کم بود ماجراو در نهایت کم مایگی اثر از جهت داستان است. به عنوان مثال سریال های ماه مبارک رمضان باید حداقل بیست و چهار پنج قسمت باشد و اگر هر قسمتی به فرض محال! به طور خالص سی دقیقه طول بکشد، باید چیزی حدود دوازده ساعت (معادل شش فیلم سینمایی دو ساعته) داستان برای تعریف کردن داشته باشد. اما چون این سریال ها غالبا از جهت داستان فقیر و کم مایه اند و از سویی باید تا عید فطر دوام بیاورند، نتیجه این می شود که با طرفه الحیل به سریال آب می بندند و آن را کش می آورند. و این خود یعنی گناه بزرگ هدر دادن بیت المال و وقت مخاطب. (البته در این میان سازندگان وقت خود را هدر نمی دهند چون به هر ترتیب نقدا دست مزد خود را دریافت می نمایند. بله! اگر این گونه آثار کم مایه برای ملت “آب حیات” نداشته باشد، برای سازندگان “نان زندگی” دارد.) سریال سقوط… و 5 کیلومتر… هر دو به این درد دچارند. هر کدام از این دو سریال احتمالا می توانستند به یک تله فیلم دو ساعته متوسط و شاید هم- خدا را چه دیدی- خوب تبدیل شوند. اما با این وضع علاوه بر مضمون- که وصف آن تا حدی گذشت- از لحاظ ساختاری نیز به آثاری افتضاح، خسته کننده و پا در هوا تبدیل شده اند. چند خط داستان به زور نشان دادن قدم زدن های الکی ارواح در شهر، دانشگاه رفتن ارواح آن هم با ماشین والبته قدری هم پیاده، صله ی ارحام کردن ارواح، لاس زدن های ارواح مذکر و مونث با هم در گندمزار و لب استخر و روی مبل و…، خیره شدن های بی معنی آق همایون، اشک های فراوان جمشید، رانندگی های نیما، دم به ساعت با شنل زورو این ور و آن ور رفتن سارا و فاطمه، راهروهای بیمارستان، دور خود چرخیدن های از لحاظ داستانی و دراماتیک بی معنا، آنچه گذشته های طولانی و غیر ضروری، کاملا تکرار گذشته بودن یک قسمت از سریال بی اینکه هیچ فایده ای برای داستان و شخصیت ها و مخاطب داشته باشد، و بالاخره با پخش نکردن بی منطق سریال در شب های قدر؛ توانست خود را به عید فطر برساند.

با دیدن قسمت های اولیه هر دو سریال کاملا آخر داستان قابل پیش بینی بود. هر دو سریال پر بوداز دیالوگ های مبتذل و خنثی. سقوط یک فرشته در این بین دیالوگ ها و اساسا شخصیت های بی منطق تری داشت. همه با هم دعوا دارند، همه حرف های تند و تیزی بر زبان می رانند، تقریبا هیچ شخصیت محوری ای منفعل نیست و همه اکتیو هستند ولی با این حال معلوم نیست چه می گویند، معلوم نیست چرا دعوا دارند و معلوم نیست چه می کنند. سراسر بلاهت و بی منطقی. در این بین فقط تقریبا نیما است که معلوم است چه می کند و فقط تقریبا پریچهر است که می داند چه می گوید. فاطمه و مادرش «یانگوم بازی»- خوب بودن زیادی، ابلهانه و بی منطق- در می آورند و مدام رو دست می خورند. سارا که از همان آغاز مشنگ است و اصلا معلوم نیست که در خانواده ای به آن خوبی باپدری آن همه مقدس! و روشنفکر! چرا این قدر مشنگ بار آمده است؟ وقتی از پدرش می شنود که با این پسر غریبه ی نامحرم نباش! چنان می پرسد «چرا؟» که انگار تازه از فرانسه برای اولین بار وارد ایران شده و تازه اولین بار است که چنین حرفی به گوشش می خورد! آخر این دارای چه منطقی است؟ روحانی سیدی که اول سریال به مسافرت رفته وآخرسریال برمی گردد چه کارکردی دارد؟گفتن دوسه جمله بامضمونی که قبلا اززبان حاج حبیب نیز شنیده ایم وخواندن چند «أم من یجیب…»چه نیازی به حضورحاج توسلی دارد؟ از خوبی و ایمان و عقل و درایت حاج حبیب هم که چیزی ندیده ایم. هرچه بوده حرف های این و آن بوده و تعجب خود حاج حبیب و تکرار این سؤال که «کجا اشتباه کرده ام؟» بااینکه سراپای وجودش اشتباه و حماقت و بی منطقی است، چنان توهم زده است و این سوال را به طور جدی مطرح می کند که اگر کسی او را نشناسد گمان می کند که او اگر امام نباشد دست کم یک امام   زاده ی درست و حسابی است! از یک طرف سر هیچ و پوچ فاطمه را کاملا طرد می کند و از طرف دیگر سارا را بعد از آن همه گندکاری یکباره به گرمی می پذیرد. جایی که باید باور کند، دیر باور است، جایی که باید تحقیق کند چشم بسته می پذیرد، جایی که نباید در مورد گذشته سکوت کند به نحو کاملا احمقانه ای سکوت می کند و جایی که سخن گفتنش دیگه هیچ سودی ندارد لب به سخن می گشاید. و هنوز هم کسی نیست که به او بگوید تو کجا اشتباه نکردی؟ بله! حاج حبیب مرد خوبی است! جایی که باید شل باشد سفت است و جاهایی که باید جدی باشد به نحو غیر معقولی شل و ول است.

دیالوگ های شیطان هم واقعا مزخرف است. شیطانی نیست، پرت و پلاست. در حالی که ظاهرا قرار است فیلم بیشترین درس را از طریق شیطان به ما  بدهد، تحلیل هایش- که با این منطق باید درست و به جا باشد- غالبا غلط یا شعاری است. به خصوص در تحلیل رفتار خوبان امت و به ویژه حاج حبیب. وقتی برای یک بار هم که شده حاج حبیب برای سارا جدیت به خرج می دهد و زیر گوش سارا می زند- جدیتی که خیلی زودتر از اینها می بایست از خود بروز می داد- جناب شیطان (در واقع نویسنده) برای اینکه به پدر و مادر های مذهبی بفهماند که اگر می خواهید در تربیت دینی فرزندان خود موفق باشید نباید این گونه با آنها برخورد کنید، افاضات می فرماید که: بالاخره صبر من نتیجه داد، حاج حبیب اشتباه کرد، احساسش بر عقلش غلبه کرد، نمی بایست این کار را می کرد، دیگر زندگی اش از هم پاشید و… از این خزعبلات. ما که تا کنون عقل حاج حبیب بر احساسش غلبه داشت هیچ اثری از تدبیر و برخورد درست از او در مورد کارهای دخترش ندیدیم که حالا غصه ی غلبه ی احساس وی بر عقلش را بخوریم و از این موضوع درس عبرت بگیریم! الحمدالله که در غیاب شیطان مطرود درگاه الهی در ماه مبارک رمضان، از شیطان تلویزیونی درسهای آموزنده ای گرفتیم.خداوند به بانیانش خیر دهد!

به جرات می توان گفت که هیچ کدام از این دو سریال حتی یک شخصیت درست و حسابی و جا افتاده و دلچسب ندارند. در عوض هر چه دارند شخصیت های به درد نخور. آخر فاطمه، دوست آیدا، جز غر زدن و منفی بافی به چه کاری می آید و چه کارکردی دارد؟ در کل فیلم شاید دو سه دیالوگ به درد به خور دارد و ما بقی چیزی نیست جز کم عقلی و بلاهت. آن وقت آیداکه آشکارا از او با هوش تر می نماید وقت و بی وقت او را فرا می خواند و با او مشورت می کند! یا شخصیت دستیار کارآگاه که به شدت کند ذهن است چه جایگاه و کارکردی دارد؟ حتی نمی توان درست و حسابی وی را مورد مضحکه قرار داد. مادر آیدا هم موجودی خنثی است که جز گرم کردن مجلس خواستگاری- با آن خنده های بی موردش که آبروی هر چه مادر عروس را برده- به هیچ دردی نمی خورد. بازیگر نقش جمشید هم علی رغم آن هم اشک و آه بالاخره یخش باز نشد. بله! علاوه بر فیلمنامه، کارگردانی و بازی ها هم درخشان است و البته کار مشاور مذهبی هم حرف ندارد! این روند در ساخت آثار مذهبی بیشتر ظهور و رواج نوعی دین سینمایی را نوید می دهد تا سینمای دینی، که مسؤولان فرهنگی کشور و صدا و سیما به آن دل خوش کرده اند. با این همه در همین آثار از نوع دین سینمایی هم هر سال دریغ از پارسال!

روزنه اي به راهنماي فيلم «روزنه»

مقدمه:

يکي از نشانه¬هاي غناي فرهنگي يک جامعه، وجود کتاب¬هاي مرجع در زمينه¬هاي مختلف در آن جامعه است. در جوامعي مثل جامعه¬ي ما که بي شک پيشرفته نيستند و _ با تسامح _ مي¬توان گفت که در حال پيشرفتند، نياز به چنين کتاب¬هايي به شدت حس مي-شود. اين نياز در حوزه¬ي سينما بيش از حوزه¬هاي ديگر است. زيرا از يک سو سينما، اين همه فهم¬ترين زبان عالم در جهان کنوني (البته به همراه تلويزيون و ساير رسانه¬هاي تصويري)، سال¬هاست که به کشورهاي جهان سوم هجوم آورده است و ما نيز براي بهره بردن از اين زبان چاره اي جز شناخت  و مهار آن نداريم. و از سويي ديگر در اين حوزه حداقل به د و دليل، کمتر از حوزه¬هاي ديگر کار شده است:

يک اينکه، سینما اصولا پديده اي بسيار جوان است و در کشورهاي جهان سوم جوان تر.

دو اينکه، تاليف کتاب¬هاي مرجع دقيق و ارزشمند، نيازمند پژوهش¬هاي دقيق د رطول ساليان است تا مواد و امکان تاليف چنين کتاب¬هايي فراهم گردد. پژوهشي اين چنين نيز در پي جدي گرفته شدن امر مورد پژوهش _ معمولا به عنوان يک علم يا يک نياز _  محقق مي¬گردد. و از يک سو تا سينما در مراکز دانشگاهي به عنوان درسي که ارزش تعليم و تعلم داشته باشد و يک رشته علمي محسوب گردد، جا باز کند و از سويي ديگر با رواج نقد فيلم و هويت مستقل يافتن فيلمنامه به عنوان يک اثر ادبي، ادبيات سينمايي خلق شود و شاخه اي جديد ولي جدي از ادبيات به شمار آيد، چند دهه زمان لازم بود. و تازه از اين پس بود که ضرورت تاليف کتب مرجع سينمايي و تدوين تاريخ سينما _ که کاملا به هم وابسته اند _ حس شد و اين امر مورد توجه جدي قرار گرفت.

با توجه به مطالب بالا روشن مي¬شود که اگر هنر سينما جوان باشد _ که هست _ کتب تاريخ سينما و مراجع سينمايي کودکي بيش نيستند. و وقتي پديده اي در زادگاهش _ غرب _ کودک باشد، در شرق هنوز تولد نيافته است.

گمان مي¬کنم مجموع آنچه تاکنون بيان شد، ما را به اين نتيجه برساند که براي جوامعي مثل جامعه ما _ که معمولا انديشه¬ها و کارهاي علمي کهنه و بلکه مرده «ديگران» به عنوان کودکي نورسيده، به آنها وارد و به آن افتخار مي¬شود و بعضا ادعاي ابتکار و نوآوري نيز مي¬گردد _ نفس تاليف،و نه صرفا ترجمه ی،يک دوره راهنماي فيلم از آغاز تاريخ سينما تاکنون، بسيار ميمون و مبارک است.

معرفي:

همانگونه که از عنوان اين نوشتار برمي آيد، بحث ما درباره راهنماي فيلم «روزنه» است که به همت انتشارات «روزنه کار» به چاپ رسيده است. اين اثر ارزشمند که زير نظر آقاي بهزاد رحيميان و به قلم گروهي از سينمايي نويس¬هاي کشورمان تاليف گرديده است، مانند هر تلاش علمي بشري ديگري محاسني دارد و کمبودها و اشکالاتي. در اينجا به اختصار و در حد بضاعت اندک نويسنده، به مواردي از آنها پرداخته مي¬شود. به اميد اينکه گامي باشد _ هر چند بسيار کوچک _ در راه غناي اين اثر گران سنگ.

 

الف. محاسن:

1.گروهي و تخصصي بودن کار. تا آنجا  که مثلا براي ترجمه نام فيلم¬ها نه تنها به نام¬هاي مشهور _ و بعضا من درآوردي آنها _  در کشور اکتفا نشده است، بلکه از يک شخص خاص که طبيعتا به يک يا احتمالا چند زبان خارجي مسلط است، استفاده گرديده است.

  1. در عين اينکه در نقد فيلم¬ها از نقدهاي خارجي نيز استفاده شده است _ و اين امر در جاي خود يک حسن محسوب مي¬شود _ با اين حال تعداد زيادي از نقدها از زير سايه سنگين نقدها و نظرات مشهور خارجي رها هستند.

3.آوردن فهرست¬هاي مختلف براي نام فيلم¬ها بر اساس الفباي فارسي، الفباي لاتين، نام کارگردانان و سال ساخت، که هم اطلاعات مختلفي به خواننده مي¬دهد و هم امکان يافتن فيلمي را که در مردش اطلاعات ناقصي داريم در زمان کمتر فراهم مي¬کند.

4.آوردن فهرست¬هاي مختلفي از فييلم¬هاي برگزيده جشنواره¬ها و جوايز مختلف و هم جنين فيلم¬هاي پرفروش که عملا منتخب مردم محسوب مي¬شوند.

5.ارائه مقالاتي درمورد برخي فيلم¬ها از نويسندگان سينمايي مختلف قديم  و جديد کشور، که هم ارزش علمي اثر را بالا مي¬برند  هم از جهت تاريخ ادبيات سينمايي کشور داراي اهميتند.

6.چاپ خوب کتاب و به خصوص عکس¬ها و همچنين صحافي مستحکم مجموعه.

ب. کمبودها (پيشنهادات):

  1. آوردن نام «تدوينگر» _مثلا با علامت اختصاري «ت» _ در شناسنامه فيلم بسيار مهم است. حتي به نظر مي¬رسد که از نظر نويسندگان مجموعه نيز اين امر لازم است. چرا که در موراد متعددي در متن نقد خود به نام تدوينگر و اهميت کارش اشاره کرده اند.
  2. ذکر زبان فيلم در مورد فيلم¬هاي غير انگليسي زبان ضروري به نظر مي¬رسد. (قطعا اهميت زبان از اهميت رنگي يا سياه و سفيد بودن فيلم کمتر نيست.) چراکه _به خصوص _ در سال¬هاي اخير کشورهايي غير از آمريکا و انگليس نيز گاهي فيلمي را به زبان انگليسي تهيه مي¬کنند. علاوه بر آن گاهي تهيه کنندگان فيلم چند کشورند با زبان¬هاي مختلف که معلوم نيست در نهايت فيلم به زبان کدام کشور ساخته شده است. مثلا خاطرات موتر سيکلت: فرانسه، پرو، شيلي، آرژانتين، انگلستان، آلمان و آمريکا ؛ دختر مقدس: آرژانتين، ايتاليا، هلند و اسپانيا ؛ درياي درون: ايتاليا، فرانسه و اسپانيا.برای حل این مشکل مي¬توان اينگونه قرارداد کرد که زبان هر فيلم غير انگليسي زبان ذکر شود.
  3. با توجه به اينکه ترجمه¬ي نام تعداد قابل توجهي از فيلم¬ها به فارسي در اين مجموعه، با نام مشهور آنها در کشور متفاوت است، فهرست فيلم¬ها بر حسب نام نمايش در ايران، براي همه مجلدات ضروري به نظر مي¬رسد که متاسفانه اين فهرست فقط در جلد اول و بخش اول جلد دوم آمده است.
  4. دريک اثر علمي دقت از سرعت مهم تر است. اما ظاهرا در مورد جلد آخر اين مجموعه (2001 _ 2006) دقت قرباني سرعت شده است. چرا که نام برخي آثار مهم اين سال¬ها در اين جلد نيامده است. و اين موضوع با توجه به اينکه دستيابي به فيلم¬ها¬ي روز _ بر خلاف برخي فيلم¬هاي کلاسيک _ آسان تر است، توجيه پذير نمي¬نمايد. البته در جلدهاي قبلي نيز گاهي برخي فيلم¬هاي مورد انتظار را نمي¬توان يافت، اما اين نقص در جلد آخر بسيار فاحش است. برخي از اين آثار عبارتند از: شاه لير (پيتر بروک/ 1971) که يکي از نويسندگان اين مجموعه در نقد خود بر شاه ليرِ کوزينتسف (1971) معتقد است که شاه لير او به گرد شاه لير پيتر بروک نمي¬رسد؛ سالو (پازوليني/1975)؛ گذشتن از حد نهايي (استيون کينگ/1986)؛ رزنکرانتز و گيلدسترن مرده اند (تام استاپارد/1990)؛ يک حرکت غلط (کارل فرانکلين/1992)؛ اديسه¬ي کوچک (جيمز گري/1994)؛ مرد دهم (جک گلد/1998)؛ نه ملکه (فابين بلينسکي/2000)؛ عشق سگی (آلخاندرو گونزالس ايناريتو/ 2003)؛ کنترل (نيمرود آدنتال/2003/مجارستان)؛ همزاد (کيوشي کوروساوا/2003)؛ نورث فورک (مايکل پاليش/2003)؛ تشنج (فابين بلينسکي/2005)؛ راه حل يا اثبات: Proof (جان مادن/2005)؛ شمال حقيقي (استيو¬هادسن/ 2006)؛ دورازاو (سارا پولي/2006)؛ نگهبانٍ (رودريگو مورنو /2006)؛ زندگي ديگران (فلوريان هنکل فون دونر سمارک/ 2006) برنده اسکار بهترين فيلم خارجي2006. (1)

با کمي امکانات و صرف وقت بيشترقطعا مي¬توان فيلم¬هاي مهم ديگري نيز به اين ليست افزود. البته انتظار نمي¬رود از هر فيلمي در اين مجموعه اسم برده شود ولي انتظار مي¬رود هيچ فيلم مهمي از قلم نيافتد. به خصوص با توجه به خيل فيلم-هاي معمولي و کم اهميتي که در اين مجموعه معرفي شده اند.

 

ج. اشکالات:

  1. با توجه به اينکه خود آقاي رحيميان در مقدمه کتاب (2) اين مجموعه را اثري «علمي» توصيف کرده اند و اشاره نموده اند که اظهار نظر¬هاي شخصي و سليقه اي در اثر علمي جايي ندارند، با اين حال در مواردي به جاي نقد با نظراتي شخصي مواجهيم که مي¬توان همه آنها را اينگونه خلاصه کرد که “من چون از اين فيلم خوشم آمد برايش محاسني دست و پا مي¬کنم و چون از اين فيلم خوشم نيامد برايش معايبي مي¬تراشم.” در حالي که اين در يک اثر علمي نقصي است جدي که بايد اصلاح شود و با گفتن اينکه «اما چه باک که طبع گروه ظاهرا همين بوده و پنهان نشده است»(3) نمي¬توان از آن چشم پوشيد. در غير اين صورت “خوب و بد” جلوه دادن¬هاي برخي فيلم¬ها توسط مولفين محترم اين مجموعه با ستاره گذاري “لنرد مالتين”(4) تفاوتي نخواهد داشت.
  2. يکي از عوامل اصلي جذابيت اين مجموعه تعريف خلاصه داستان فيلم¬ها مي¬باشد، که هم به نقدهاي بعد از خود معنا مي¬دهد و هم در مجموع به همراه نقد بعدش کتاب را مستقل از منبعي صرف براي مراجعه مرتبط با فيلم ديدن، قابل مطالعه کردن، کسب اطلاعات و آموختن مي¬کند و هم باعث آشنايي اجمالي مخاطب با فيلم مي¬شود و به او در ديدن بهتر و دقيق تر فيلم و درک درست آن کمک مي¬کند. اما در مواردي خلاصه داستان¬ها مبهم و يا غلط تعريف مي¬شوند که به ذکر و بررسي چند نمونه مي¬پردازيم:

روباهان کوچک (ويليام وايلر/1941):

در اين فيلم شش شخصيت اصلي وجود دارد. «هوريس»، مرد پولداري که بيمار است. همسرش «رجينا». دو برادر «رجينا» که از وي مي¬خواهند تا از شوهرش «هوريس» براي آنها پول قرض بگيرد تا بتوانند يک کارخانه نخ ريسي راه بياندازند. و البته «هوريس» از کمک به آنها امتناع مي¬کند. «رايت» تنها دختر و فرزند «هوريس و رجينا». و بالاخره «ليو» فرزند يکي از دو برادر «رجينا» _ برادر ديگرش با وجود سن زيادش، مجرد است _ که برادران «رجينا» به کمک او (ليو) پول مورد نياز خود را از اموال «هوريس» سرقت مي¬کنند. پس «ليو» برادرزاده همسر «هوريس» يعني «رجينا» است، نه پسر «هوريس»! در حالي که در تعريف خلاصه داستان اين فيلم دو بار به اين مطلب اشاره شده که «ليو» پسر «هوريس» است:

  1. آن دو سرانجام به کمک پسر «هوريس»، (ليو) پول مورد نظرشان را به سرقت مي¬برند.
  2. به زودي نيز «هوريس» در مقام دفاع از پسرش بر مي¬آيد و اعلام مي¬کند که پولي به سرقت نرفته و در واقع قرض داده شده است.

 

واکسي (ويتوريو دسيکا/1946):

در خلاصه داستان اين فيلم درباره دو شخصيت نوجوان فيلم آمده است: «آنان در جريان سرقت لاستيک دستگير مي¬شوند.» در حالي که اين دو نوجوان «جوزپه» و «پاسکوآله» در جريان فروختن پتوهاي خارجي که برادر بزرگ «جوزپه» به همراه دوستش سرقت کرده بودند، دستگير مي¬شوند. همچنين آمده است که آن دو دارالتاديب را محل آموزش کارهاي خلاف مي¬يابند. در حالي که، در کل فيلم اصلا چنين چيزي مشاهده نمي¬شود. در پايان نيز آمده است: «ليکن جوزپه در حال فرار کشته مي¬شود و پاسکوآله با اندوهي تلخ از مرگ دوستش، محکوم به تحمل ادامه اسارت مي¬شود…».

اولا: جمله «محکوم به تحمل اسارت مي¬شود.» صحيح نيست؛ زيرا در فيلم اثري از آن نيست و اين به نوعي «تفسير» است و جاي تفسير در خلاصه داستان نيست.

ثانيا: فيلم قبل از اين جمله و با اندوه تلخ «پاسکوآله» از مرگ دوستش به پايان مي¬رسد. بنابراين، خود اين جمله زايد است تا چه رسد به نقطه چين بعدش.

 

اين موضوع هوس¬انگيز مرموز (لوئيس بونوئل/1977):

در ابتداي خلاصه داستان اين فيلم آمده است: «ماتيو، که هفت سال پيش زنش را از دست داده به توانايي اش در برقراري رابطه با زناني که دلباخته شان نبوده، افتخار مي¬کند.» از اين جمله فهميده مي¬شود که در فيلم بايد حداقل بيش از يک مورد رابطه بين «ماتيو» و زنان مختلف مطرح باشد، در حالي که کل فيلم ماجراي ارتباط ماتيو با يک دختر بيش نيست. تازه در اين يک مورد هم ماتيو به شدت دلباخته «کونچيتا» مي¬شود و اين را، هم به زبان مي¬آورد، جايي که در جواب سخن دوستش که يکي ديگر را پيدا کن، مي¬گويد: «دلم نمي¬خواد. من براي عشق بيشتر از اين احترام قايلم که تو کوچه پس کوچه¬ها دنبالش بگردم. من تقريبا هيچ وقت با زني عشق بازي نکردم مگر اينکه خيلي دوستش داشتم:

I respect love too much to go and look for it in backstreets. I’ve almost never made love to a woman without loving her passionately .«

و هم در رفتارش کاملا پيداست. ملاحظه مي¬شود که همين يک عبارت غلط انداز و ناهماهنگ با داستان فيلم خواننده را در مورد کل فيلم به خطا مي¬اندازد.

درجاي ديگري در همين خلاصه داستان مي¬خوانيم: «کونچيتا آشکارا کاري مي¬کند تا حسادت و خشم ماتيو برانگيخته شود؛ زيرا ماتيو مدام کونچيتا را با مردان جوان مي-يابد…» با خواندن اين عبارت، منتظريم تا شاهد روابط متعدد «کونچيتا» با مردان مختلف باشيم، در حالي که در فيلم فقط يک بار شاهديم که «کونچيتا» و يکي از دوستان قديمي اش آشکارا به گونه اي خاص رفتار مي¬کنند تا «ماتيو» به خشم آيد و البته موفق هم مي-شوند. اما در دو مورد ديگر؛ در يک مورد همان دوستش را مخفيانه _ نه آشکارا _ به خانه مي¬آورد ولي «ماتيو» به طور ”اتفاقي” مي¬فهمد و پسر را از خانه بيرون مي¬کند. و در مورد ديگر، براي توريست¬ها برهنه مي¬رقصد _ به عنوان يک شغل _ که البته باز هم مخفيانه است نه آشکارا و باز هم به طور “اتفاقي” نزد «ماتيو» لو مي¬رود. حاصل آنکه عبارت مذکور اگر غلط نباشد، کاملا مبهم است و با نخواندن آن فيلم را درست تر و راحت تر مي¬توان فهميد.

 

هفت (ديويد فينچر/1995):

در هفت، هفت گناه کبيره وجود دارد، هفت مجازات، هفت قتل(5) و سه قاتل(6).

  • هفت گناه کبيره: 1. پرخوري (Gluttony)؛ 2. طمع (Greed)؛ 3. تنبلي (Sloth)؛ 4. شهوت (Lust)؛ 5. غرور (Pride)؛ 6. حسد (Envy)؛ 7. خشم (Wrath).
  • هفت مجازات: چهار مورد از مجازات¬ها قتل¬هايي است که توسط قاتل زنجيره اي فيلم، «جاناتان دو» انجام مي¬گيرد و تدريجي و توام با شکنجه است.قتلهای اول: پرخوري، دوم: طمع، سوم: تنبلي و پنجم: غرور.

يک مجازات، قتلي است که مرد متاهلي که براي زنا به مرکز فحشا آمده است با برنامه ريزي دقيق و خشن «دو» و به اجبارش مرتکب آن مي¬شود.قتل چهارم: شهوت.

يک مجازات، قتلي است که «ميلز» کارآگاه جوان، که طرح «جان دو» براي رساندن او به اوج خشم به موفقيت مي¬رسد، مرتکب آن مي¬شود. در اينجا خود قائل (دو) با برنامه ريزي دقيق خودش، به خاطر گناه حسد به مجازات/قتل مي-رسد.قتل ششم: حسد.

هفتمين و آخرين مجازات، که پيچيده و عجيب نيز هست، مجازات خشمناکي و عصبي بودن غيرمتعارف کارآگاه ميلز است. اين مجازات عبارت است از خشمگين کردن او تا سر حد جنون با دادن اين خبر به او که سر همسرت بريده شده ، در حالي که حامله بوده و براي زندگي خود و فرزندش التماس مي¬کرده است؛ تا اينکه دست به قتل متهمي بزند که قانونا حق کشتنش را نداشته است. آن خبر و اين قتل غير قانوني عواقب روحي و قانوني وخيمي را براي وي در پي خواهد داشت. اين شايد دردناک ترين مجازات فيلم باشد.

  • هفت قتل: کارآگاه ميلز، يک قتل؛ مرد متاهل زناکار، يک قتل؛ جان دو، پنج قتل.

پنجمين و آخرين قتل «دو» قتل همسر ميلز «تريسي» است. ديگر گناهي براي مجازات نمانده است. زنا، همان شهوت است که قرباني آن فاحشه به تخت بسته شده در مرکز فحشا بود. «تريسي»، همانگونه که «دو» در صحنه باشکوه پاياني فيلم به «ميلز» مي¬گويد، فقط قرباني حسد «جان دو» شده است.

در خلاصه داستان فيلم هفت اشکالاتي وجود دارد که به آنها اشاره مي¬کنم:

  1. مقتول اول و دوم را شهوت¬پرست و پرخور معرفي کرده است. در حالي که مقتول اول پرخور و مقتول دوم طماع بوده است و شهوت¬پرست مقتول چهارم مي¬باشد.
  2. اشتباه ديگر که شايع نيز هست در مورد «تريسي» و قتل او است. مولف محترم «تريسي» را آلوده به گناه زنا مي¬داند و طبعا قتل را مجازات او. در حالي که از توضيحات ذيل عنوان “هفت قتل” آشکار مي¬شود که اين سخن کاملا اشتباه است و در صحنه آخر قاتل نه تنها چنين چيزي را صريحا يا تلويحا نمي¬گويد _ در حالي که مولف معتقد است که قاتل واقعيت گناه «تريسي»، يعني زنا را، براي «ميلز» بيان مي¬کند _ بلکه برعکس از حرف¬هاي او مي¬توان فهميد که «تريسي» حتي به زور هم تن به چنين کاري نداده است و الا احتمالا کشته نمي¬شد؛ زيرا «دو» مي-گويد: «سعي کردم نقش يک شوهر را بازي کنم،….ولي فايده اي نداشت، بنابراين يه سوغاتي برداشتم، سر زيباي همسرت.» در ادامه دليل کشتن «تريسي» را با صراحت بيشتري بيان مي¬کند:

»because I envy your normal life. It seems that envy is my sin.

: چون به زندگي عادي تو حسادت مي¬کنم . به نظر مي¬رسه که گناه منم حسادته.»

  1. مولف در مورد ديدار «تريسي» و «سامرست» مي¬گويد: «اما (تريسي) مشکلش را به طور کامل بيان نمي¬کند، گره اي در زندگي او و “ديويد” هست که آن را کاملا نمي¬گشايد.» اين سخن نادرست است؛ زيرا اگر مقصود از “گره” زناکار بودن اوست که در هيچ جاي فيلم نشانه اي در مورد آن وجود ندارد. و اگر مقصود چيز ديگري است هيچ دليلي بر اين امر وجود ندارد. بلکه به نظر مي¬رسد که همه مشکل آن چيزهايي است که با سامرست در ميان گذاشته است.

شايد موارد زير از عمده ترين دلايل اشتباهات مذکور باشد:

  1. عدم دقت کافي در ديدن فيلم.
  2. عدم دقت کافي در تعريف خلاصه داستان فيلم.
  3. اکتفا به يک بار ديدن فيلم¬هاي پيچيده.
  4. اتکا به حافظه حتي در مورد فيلم¬هاي دم دست تر و عدم بازبيني آنها.
  5. وارد کردن تفسيرهاي شخصي در تعريف خلاصه داستان فيلم.

البته هنوز هم مي¬توان نکات ديگري را تذکر داد و همچنين نکاتي را در مورد چاپ يک جلدي اين مجموعه بيان کرد که براي پرهيز از طولانی شدن بيشتر به همين مقدار بسنده مي¬کنيم.

پي¬نوشت:

  1. نام اين فيلم در چاپ يک جلدي اين اثر آمده است؛ ولي اين نوشتار ناظر به چاپ اول دوره¬ي سه جلدي راهنماي فيلم مي¬باشد. البته جاي تعجب است که از برخي از اين فيلم¬ها _ مانند همين فيلم زندگي ديگران و نگهبان _ در فهرست جوايز اسم برده شده است ولي در متن کتاب چيزي در مورد آنها نيامده است. اين موضوع نظريه¬ي شتابزدگي آماده سازي جلد آخر را تقويت مي¬کند، که اين امر اولا در خور يک اثر علمي در اين سطح نيست و اين شبهه را ايجاد مي¬کند که عوامل محترم اين مجموعه در مورد جلد آخر آن بيشتر ديدي تجاري داشته اند و به همين دليل سعي کرده اند که آن را به هر قيمتي شده به نمايشگاه کتاب برسانند و آوردن فيلم¬هاي 2006 نيز در همين راستا به نظر مي¬رسد؛ و گرنه با توجه به روند کلي انتشار اين مجموعه تاکنون، به خصوص در مجلدات اخير، معقول اين است که فيلم¬هاي هر پنج سال در يک جلد عرضه شود، ثانیا موجب میشود کساني که جلد آخر را تهيه کرده اند کمي سرخورده شوند و احساس غبن نمايند، چراکه طبيعتا نمي¬توان کتابي با اين قيمت را در هر بار تجديد چاپ آن خريد به اميد اينکه با آثار برجسته بيشتر و اشکالات کمتري برخورد کرد.
  2. صفحه پانزده، ذيل عنوان «شرح فيلم¬ها».
  3. همان.
  4. همان، ذيل عنوان «بهترين¬ها».
  5. در ابتداي فيلم قتلي داريم که به قتل¬هايي که ماجراي کل فيلم را تشکيل مي¬دهند، ربطي ندارد. هدف از گنجاندن اين قتل در ابتداي فيلم، معرفي وضعيت شهر، شخصيت «ويليام سامرست» و تفاوت ديدگاهش در مورد جنايت با همکارانش و سپس معرفي شخصيت کارآگاه جوان، «ديويد ميلز» و اختلاف روش او با منش کارآگاه «سامرست» است.
  6. و البته هفت روز هفته.

نوشته : دکتر سید علی اکبر هاشمی کرویی

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.