وادی هنر

کوروش حسینی و فیلمنامه دامون

فیلمنامه کوتاه دامون نویسنده : کوروش حسینی

فیلمنامه کوتاه :  ” دامون

نویسنده :‌  “‌  کوروش حسینی “

مدت پیشنهادی : 20 الی 25 دقیقه

گونه :‌ ملودرام

این فیملنامه کوتاه  توسط ندا قدیری کارگردانی شده است 

توجه :

حق طرح و داستان و کلیت مجموعه به اسم کوروش حسینی ثبت گردیده

gmail

Korosh.h0059@Gmail.com

دامون

خارجی   روز- حیاط آسایشگاه معلولین ذهنی و جسمی

با مشایعت پرستاران بیماران معلول جسمی و ذهنی برای هوا خوری از ساختمان خارج می شوند. بعضی از آنها که توان راه  رفتن ندارند بوسیله ویلچر و با کمک پرستارها از داخل آسایشگاه برای هوا خوری وارد محوطه می شوند . بنا به  مریضی هایی که دارند هر یک با حرکت هایی خاص دور و بر خودش را زیر نظر می گیرد و به چیزی جلب توجه نشان می دهند. دامون سریع خودش را از جمعیت جدا کرده و به سمت در خروجی حرکت می کند. در حین نزدیک شدن ماشین ها و آدمهای زیادی که در بیرون در در حال رفت و آمد هستند او را به وجد می آورد. در چشم او رنگها ی بیرون  زنده تر و رفت و آمد ماشین ها بسیار جذاب است .او با بدن نحیف و خنده ای از شوق بر لب سلانه سلانه به چند قدمی در می رسد که نگهبان از اتاقکش بیرون می آید و روبروی او می ایستد.همزمان تصویر هم سیاه می شود

نگهبان : کجا ؟

دامون : می رم اونوری

نگهبان :‌ بریم … بریم اونور … باز داری یه کارایی می کنی که سرت داد بزنم …(‌با صدایی بلندتر )  پرستار .. پرستار

دامون : ولم کن ..( باصدایی بلند تر ) میگم ولمکن

صدای پرستار ( با تنفس های نامنظم )‌: دامون ! … باز تو به در خروجی نزدیک شدی ؟

دامون:‌ آره ..میخوام برم اونوری … بگو ولم کنه ..

پرستار جیغ می کشد : ا … داره می ره

نگهبان : مگه من مرده باشم

داد و بیدادهای دامون به هوا بلند شده و فریاد می کشد. پرستار جیغ می کشد. صدای برخورد در . صدای پرستار دیگر که به آنها می رسد.همهمه پرستارها. صدای بلند دامون

( تیتراژ فیلم شروع می شود )

 

داخلی روز اتاق

پرستار به صورت ورم کرده دامون دست می زند

دامون : آی … درد داره

پرستار : از بس تو شیطونی می کنی

پرستار برمی گردد و به نگهبان دم در نگاه می کند. نگهبان با سری بانداژ شده روی تخت دیگری نشسته است .

پرستار :‌ اگه ضعف دارین بگم براتون آمپول تقویتی بزنم

نگهبان: نه … اگه کار تون تموم شده من برم .

پرستار :‌ فقط  یکی دو روز مواظب بخیه هاش باش… چیز مهمی نیست

نگهبان : باشه …

دامون زیر چشمی به نگهبان نگاه می کند. نگهبان به او نگاه می کند بعد از اندکی مکث به سمت بیرون حرکت می کند.

نگهبان(‌در حین رفتن ) : نمیدونم اونور بهش چی میدن که اینقد داره زور می زنه .. ما که اونوریم اینجا برامون بهشته

پرستار ( رو به دامون ) : ببین چی کار کردی ؟…(‌داروی مسکن  و لیوان آب را به دهان دامون نزدیک می کند) بیا این و بخور …

دامون همچنان زیر چشم به نگهبان نگاه می کند  تا او از آنجا خارج می شود. پرستار صورتش را به طرف دارو می گیرد . دهانش را باز می کند و با خوردن دارو آب را از دست پرستار می گیرد و سریع می خورد

دامون : چه تلخ بود!

)feade ut(

در سیاهی تصویر صدای راه رفتن کسی به گوش می رسد. صدا به تناوب  به گوش می رسد و بعد از مکث های کوچک به حرکتش ادامه می دهد

)feade in(

خارجی شب محوطه آسایشگاه

دامون با چهر ه ای ترسده  به در خروجی محوطه نگاه می کند. با رد شدن هر ماشین او می خندد و به شوق می آید. لامپ های نئون مغازه ها را می بیند. و با صدای بوق ماشین بیشتر ذوق می کند و از ته دل به آرامی می خندد.  او در همه این حالات مواظب دور و اطراف خودش است که دیده نشود.

نگهبان را می بیند که بیلی را که با خودش آورده تمیز می کند و کنار اتاقک نگهبانی قرار می دهد بعد از آن  برای استراحت به درون اتاقک می رود . دامون چشمهایش رااز او می گیرد و به بیرون نگاه می کند و با شادی می خندد

)feade ut(

)feade in(

 

خارجی روز حیاط آسایشگاه

دامون خودش را در نزدیک ترین جایی که بتواند بیرون را درست تر ببیند می نشیند. نگهبان مواظب اوست و پرستارها هم در حال رسیدگی به بقیه  نیم نگاهی به دامون دارند. دامون با خوشحالی به بیرون نگاه می کند و این در حالی است که بقیه مریض ها هر کس به فراخور مشکلی که دارند، خودشان را مشغول چیزی کرده اند و بر عکس دامون از هر نشانه کوچکی که آنها غیر طبیعی می دانند و حشت زده می شوند. دامون همچنان به بیرون نگاه می کند و هر وقت نگهبان او را زیر نظر می گیرد با صورت جدی لبخندش محو می شود و زیر چشمی به او نگاه می کند.

)feade ut(

)feade in(

 

 خارجی شب حیاط بیرون آسایشگاه

قبل از وضوح تصویر صدای حرکت پاهای دامون را می شنویم . دامون پشت درختی می ایستد و نفسی تازه می کند. صورت او در سایه روشنی شب به وضوح دیده نمی شود. کمی به جلو حرکت می کند. بعد از چند قدم دوباره می ایستد و به همه جا نگاه می کند و اطراف خودش را زیر نظر می گیرد. سلانه سلانه و با احتیاط  به طرف در خروجی حرکت می کند. چشمهایش از شدت خوشحالی نزدیک شدن به در گشاد شده اند و به آرامی و با احتیاط می خندد. چند قدمی با بیرون فاصله ندارد و همچنان در حال پیش روی است که دستی  شانه های او را لمس می کند. دامون با وحشت برمی گردد و به او نگاه می کند. نگهبان دومی که امشب نوبت شیفت اوست نور چراغ قوه را روی صورت او می گیرد. دامون سریع  با دستهایش را مقابل نور می گیرد و با دست پاچگی آنها را روی چشمهایش می گذارد. برمی گردد و می خواهد به راهش ادامه دهد.

نگهبان ( با تعجب)‌:‌چه رویی داره !!

 

)feade ut(

 

صدای حرکت نگهبان و کلنجار رفتن دامون و نگهبان. صدای عربده های بلند دامون . صداهایی دیگر نزدیک می شوند.

صدای خانم : وا این اینجا چیکار می کنه

نگهبان ( با صدایی در حال تلاش ‌) : منم وقتی متوجه ش شدم  همینو گفتم

همهمه بیشتر می شود و در این همهمه صدای دامون با عربده شنیده می شود

)feade ut(

 

خارجی شب حیاط آسایشگاه

تصویر در بین درختان حرکت می کند و بعد از چند لحظه می ایستد. دامون را می بینیم که باز هم در گوشه ای از حیاط ایستاده . صدای نفس زدن هایش را کمی آرام می کند. در خروجی را زیر نظر گرفته . ماشین حمل زباله کنار در ایستاده و نگهبان اول با سر باند پیچی شده با کمک مامور شهرداری با بیل مقداری زباله را به درون ماشین می ریزد . بعد از آن به طرف خروجی می رود و با برداشتن زنجیر ماشین حمل زباله از آنجا خارج می شود. نگهبان دوباره زنجیر را می بندد و  بیل را تمیز می کند و با گذاشتن آن کنار دیوار به درون اتاقک نگهبانی می رود.

 

داخلی اتاقک نگهبانی شب

نگهبان رو صندلی خودش لم داده و به برنامه تلویزیون نگاه می کند که صدایی ضعیف از بیرون توجهش را جلب می کند. دوباره صدا بلندتر شنیده می شود و نگهبان سریع خودش را از اتاقک خارج می کند .

خارجی شب همان موقع

با خروج از اتاقک چیزی محکم به سرش کوبیده می شود و نگهبان بی حال به زمین می افتد.

دامون بیل را به آرامی  پایین می آورد و با چهره ای ترسیده به نگهبان نگاه می کند. نور ماشین از بیرون روی صورتش می افتد و توجهش را جلب می کند. می خندد و با انداختن بیل سریع به طرف بیرون حرکت می کند.

خارجی شب همان موقع

دامون کنار در خروجی ایستاده. در خیابان تردد کمتر شده و هر از چند گاهی ماشینی رد می شود و دامون رو به ذوق می آورد. به نئون های بالای مغازه ها نگاه می کند. چهره اش بشاش و خوشحال است. سرش را به اطراف بر می گرداند و منظره اطراف را با ولع خاصی نگاه می کند.  به آرامی و با احتیاط اولین قدمش را به بیرون از در می گذارد. و از محوطه آسایشگاه خارج می شود.

خارجی شب خیابان

دامون بیرون در کمی می ایستد و به طرفی حرکت می کند. نورهای مغازه ها بیشتر شده  و او همه را زیر نظر گرفته و لبخند می زند. چراغ راهنمایی برایش بسیار جذاب است و با هر چشمک زدن او کمی می پرد و می خندد. بصورتی که انگار با حرکت او نورها خاموش و روشن می شود.  زن و مردی جوان در حال گذر کردن هستند با دیدن او کمی می ترسند و به راه خودشان ادامه می دهند و این درحالی است که دامون اصلا متوجه آنها نیست و سرگرم کارهای خودش است.

حرکتش را در خیابان ادامه می دهد. هر ماشینی که رد می شود دامون دستهایش را برایش بلند می کند و باصدایی بلند هورا می کشد.

تردد ماشین ها هر لحظه کمتر و کمتر می شود و خیابان ها نیز خلوت شده و گه گاهی آدمهایی که یا می ترسند و یا از حرکت دامون خنده شان می گیرد از کنارش عبور می کنند.

چند جوان او را دوره می کنند و اذیتش می کنند. دامون در ابتدا می ترسد و کمی خودش را جمع می کند .اذیت و آزار آنها زیادتر می شود و دامون سرجایش چمباتمه می زند و از پایین به صورت های آنها نگاه می کند. صورت های آنها از نظر دامون وحشتناک است و ناگهان عربده بلندی می کشد و با هول دادن یکی از آنها خودش را از دست آنها خلاص می کند و به سرعت در انتهای خیابان می دود.

خارجی شب مکانی دیگر

دامون در حین گشت و گذارش متوجه چیزی می شود وسرجایش می ایستد. او به اشیا پر نورراهنمایی و رانندگی  نگاه می کند که در وسط جاده تعبیه شده اند. با رد شدن ماشین اشیا پر نور تر می شوند و نور زرد او را به خودش جلب می کند. بعد از رفتن ماشین دامون به آسمان نگاه می کند . ستاره ها واضح دیده می شوند . دامون به ستاره ها نگاه می کندو بعد به پایین و به اشیا پر نور که چشمک می زنند نگاه می کند. چند بار این عمل را تکرار می کند و با شادی به طرف آنها حرکت می کند.

او وارد جاده ماشین رو می شود و به طرف آنها خم می شود.با ترس و به آرامی به آنها دست می زند.سرش را بالا میگیرد و به ستاره ها نگاه می کند . می خندد و به اشیا زرد رنگ پرنور درون جاده نگاه می کند. علامت های زرد هر لحظه پر نور تر از قبل می شوند. دامون با اشتیاق می خواهد یکی از آنها را برداد اما نمی تواند. دوباره تلاش می کند اما اجسام محکم به روی زمین سفت شده اند. تلاشش رابیشتر می کند. علامت ها هر لحظه پر نور تر می شود.

خارجی شب داخل ماشین همان موقع

راننده با سرعت زیاد در حال حرف زدن باگوشی تلفن خودش است که متوجه دامون و فاصله کم خودش با او می شود. سریع گوشی اش را می اندازد و بوق می زند اما دامون همچنان مشغول است . راننده نزدیک و نزدیک تر می شود .

خارجی شب همان موقع

بوق ممتد دامون را وحشت زده می کند . سریع عکس العمل نشان می دهد . برمی گردد. نور زیاد ماشین به صورتش تابیده می شود.

خارجی داخل ماشین همان موقع

راننده وحشت زده تر از قبل سعی می کند ماشین را کنترل کند. هر لحظه به دامون نزدیک تر می شود.دامون با خوشحالی به نزدیک شدن ماشین نگاه می کند

راننده (‌متعجب ) : ا .. ( فریاد می کشد )‌ د برو کنار

خارجی خیابان همان موقع

دامون دستهایش را بلند می کند و می خواهد هورا بکشد که صدای ترمز شدید ماشین  صحنه را  با نور سفید چراغ های ماشین محومی کند.

)feade ut(

)feade in(

داخل ماشین همان موقع

راننده دستهایش به فرمان قفل شده. چشمهایش گشاد شده و بدون پلک زدن به روبرو خیره مانده.دهانش باز و گیج و منگ شده . ماشین همچنان روشن است. راننده وحشت زده به روبرو نگاه می کند. از درون ماشین دستهایی خونی را می بیند که به  کاپوت ماشین می چسبد. وحشتش بیشتر می شود و بعد از لحظه ای کوتاه سر دامون را می بیند که به آرامی و به صورت مضحک بالا می آید و وحشت زده به او نگاه می کند.

راننده گیج شده و بعد از دیدن او نفس حبس شده اش را بیرون می دهد و از اینکه او را سلامت می بیند کمی روحیه می گیرد و آب دهانش را به زحمت قورت می دهد..راننده عرق روی پیشانی اش را پاک می کند و دامون همچنان وحشت زده به او خیره مانده.

خارجی شب همان موقع

عده ای از مردم خودشان را به ماشین می رسانند.  دامون خشک و بی حالت سرجایش ایستاده است .چند نفر از دامون حالش را می پرسند اما دامون همچنان مثل مجسمه ایستاده.همهمه مردم حکایت از این دارد که خوشبختانه چیزی نشده (‌توضیح : در همهمه گفتگوهایی از قبیل:‌خدا رحم کرد. خدار وشکر هردوشون سلامتن. بدجور سرعت داشت. حالا این آدم وسط جاده چیکار می کرد ! و … گفته می شود)

دخل ماشین همان موقع

راننده همچنان دست پاچه و گیج اتفاقات است که برای پیدا کردن موبایلش ، ندانسته دستش را روی بوق ماشین می گذارد و سریع با ترس واکنش نشان می دهد و.

خارجی همان موقع

دامون هم با شنیدن صدای بوق وحشت زده جیغ می کشد و فرار می کند. مردم به فرار دامون نگاه می کنند.

داخل ماشین همان موقع

راننده در حالیکه از شدت ترس شانه هایش به گردنش چسبیده با صورتی دفورمه به مردم خیره می ماند.

)feade ut(

)feade in(

خارجی شب خیابان

دامون وحشت زده می دود. پاهای ضعیف و ناتوانش یکی بعد از دیگری او را به جلو می برند. ماشینی از دور نزدیک می شود. دامون وحشت زده می ایستد. با نزدیک شدن ماشین دامون با قرار دان دست بر روی چشمهایش آن را می بندد. ماشین رد می شود و دامون بعد از اطمینان از رد شدن  ماشین دوباره می دود. چراغ ماشینی دیگر از جاده به صورت او می افتد دامون جیغ می کشد و با ترس بیشتری می دود.

داخل اتاقک نگهبانی شب

چند پرستار مشغول جابجایی وسایل پزشکی هستند. نگهبان روی صندلی لمیده و با درد به جای نامعلومی خیره شده .

نگهبان :‌آخرش رفت

پرستار 1 : با این کارایی که اون می کرد آخرشم میرفت… چطور با اونهمه پرستار و بقیه تونست در بره برام عجیبه والله

پرستار 2: جای دوری نمی تونه بره . با سر و ضعی که داره سریع بایس خبرش بشه یا یکی خبر بده.

پرستار 1 (‌با نگرانی ): طوریش نشه خوبه .. جایی رو نداره. کاری و بلند نیست

نگهبان (‌با درد) : اونی که من دیدم زرنگ تر از ماهاست .. حدقل زرنگ تر از من

پرستار 1:‌ نه اینطور نیست … او ن بیرون براش خطرناکه … اونا چیزی از اونجا نمیدون. عین یه نوزاد ممکنه هر کاری بکنه … نگرانشم

پرستار 2 باند های نگهبان را محکم می کند. زن دیگر ی از کارکنان وارد می شود.

پرستار 1:‌خبری نشد؟

زن :‌نه .. تا الان که تلفنی نداشتیم .

پرستار 2: به 110 و بقیه جاها خبر دادی ؟

زن :‌ آره … منتظر خبرشونم

پرستار 2 (‌با تعجب ) :‌ وا .. پس اینجا چیکار میکنی ؟

زن : پس بایس کجا باشم ؟

پرستار 1 :‌ خوب شاید هر ثانیه  زنگ بزنن… لطفا برین سر پستتون

زن با ناراحتی لب ور می چیند و رو از آنها می گیرد که ناگهان جیغ می کشد. همه شوکه می شوند . پرستار 2 باند روی سر مرد را ول می کند. مرد نگهبان از جایش بلند می شود و پرستار 1 با تعجب به شیشه اتاقک نگهبانی نگاه می کنند.

دامون دستهای خونی اش را روی شیشه گذاشته و ترسیده به آنها نگاه می کند. مرد نگهبان و پرستارها و زن گیج و منگ به او نگاه می کنند.عرق از سرو صورت دامون می ریزد و بشدت می لرزد.

)feade ut(

)feade in(

خارجی روز محوطه حیاط آسایشگاه

مثل دفعات قبل ، مریض ها برای هوا خوری در حیاط هستند. دامون ساکت و آرام روی نیمکت محوطه نشسته است. هر از گاهی به بیرون نگاه می کند و سرش را بر می گرداند. او بلند می شود و در محوطه قدم می زند. به گلهای ریز و علف های توی حیاط دست می کشد و خودش را با آنها مشغول می کند. نگهبانی که زخمی شده بود صندلی اش را کنار در حیاط گذاشته و در حال خواندن روزنامه است . دامون به او نگاه می کند و با صدای بلند او را متوجه خودش می کند . دامون با حرف های نامفهوم و با اشاره به سر خودش از او می پرسد که وضعیت سرش خوب است یا که هنوز درد دارد. نگهبان منظورش را فهمیده و با دست به اومی فهماند خوب است

نگهبان با خودش : روزی بیست بار میپرسه … حالا اینجوری داره سرمو درد میاره بهتره برم تو تا دوباره نپرسی

نگهبان وارد اتاقک نگهبانی می شود. دامون دوباره به کار خودش می رسد. نگهبان دوباره از اتاقک خارج می شود. دامون دوباره به او نگاه می کند تا حالش را بپرسد که متوجه مادر و دختری می شود که دم در ایستاده اند. دامون کمی نزدیک تر می شود. نگهبان مشغول راهنمایی کردن مادر است که به کدام قسمت مراجعه کند. دامون نزدیکتر می شود. از حرف های آنها چیزی نمی فهمد و فقط به دختر نگاه می کند.دختر هم که از معلولیت ذهنی رنج میبرد به طرف دامون برمی گردد و به او نگاه می کند. دامون می خندد و دخترک نیز با حرکت های خاص خودش  به او نگاه می کند و می خندد . مادر به سمت ورودی ساختمان حرکت می کند. دامون چشم از دختر برنمی دارد و دخترک هم به او خیره شده . مادر دختر او را مجبور می کند که به طرف ساختمان بروند. دامون همچنان با خنده ای که روی لبهاش خشکیده به او نگاه می کند. دخترک در حین رفتن برمی گردد و به او نگاه می کند و می خندد. دامون برایش دست تکان می دهد. دخترک همچنان رو به عقب در حال رفتن به جلو  است که سکندری می خورد و روی زمین می افتد. دامون خنده اش بیشتر می شود. مادر دختر او را جمع و جور می کند.دخترک نیز با صدای بلند می خندد. مادر و دختر به طرف ساختمان می روند. دامون هم به دنبال آنها راه می افتد.

داخلی روز راهرو همان موقع

دامون وارد راهرو می شود و می بیند که دخترک و مادرش به طبقه بالا می روند. دخترک گه گاهی برمی گردد وبا گذاشتن گوشه روسری به دهانش به او نگاه می کند و می خندد. دامون در حال رفتن به طبقه بالاست که پرستار جلویش را می گیرد و مانع رفتن او به طبقه بالا می شود و او را به طرف حیاط هدایت می  کند.

 

خارجی حیاط محوطه روز

دامون کمی استرس دارد و بعد از رفت و آمدهای زیادش به طرف در ساختمان و حیاط بالاخره خسته می شود و در جایی می نشیند که ورودی در ساختمان را زیر نظر داشته باشد.مدتی می گذرد .

مادر دختر با عجله و با گریه از در راهرو ساختمان خارج می شود. دامون ار سر جایش بلند می شود. مادر تنهاست و دخترک را نمی بیند. مادر سریع حیاط را پشت سر می گذارد و از آنجا خارج می شود.دامون کمی مکث می کند و بعد به طرف راهرو ساختمان می رود.

داخلی سالن همان موقع

صدای جیغ دختر تمام فضا را پر کرده . دامون با چشمهای وحشت زده به طرف صدا نگاه می کند. پرستارها با همهمه زیاد سعی در آرام کردن دختر را دارند اما دخترک همچنان با سرو صدایی بلند جیغ می کشد. دامون می خواهد به طبقه بالا برود که پرستاروارد راهرو می شود و دوباره مانعش می شود و او را به طرف بیرون هدایت می کند. دامون همچنان صورتش به طرف صداست و به آرامی در حال رفتن به بیرون از سالن است.

 

)feade ut(

)feade in(

داخلی شب ساختمان آسایشگاه

در اتاق با صدایی نرم باز می شود. پرستاری از کنار در رد می شود و در به تندی اما با احتیاط دوباره بسته می شود. با دور شدن صدای پای پرستار در دوباره باز می شود و دامون به سالن سرک می کشد. سالن خالی ست . دامون به آرامی از اتاق بیرون می آید و با احتیاط به طرف انتهای سالن حرکت می کند. او به پله های منتهی به طبقه بالا می رسد نفسش را تازه می کند که از آنها بالا برود که دستی روی شانه هایش می افتد.

پرستار 1: دامون … حالا مسیرت اینطرفی شد؟! … بیا برو تو اتاقت.. بیا ..

دامون سریع می چرخد تا پله ها را بالا برود

)feade ut(

صدای پرستار که قصد متوقف کردن دامون را دارد .صدای پاهایی که با سرعت رد می شوند. باز شدن در ورودی سالن . همهمه پرستارها. صدای مرد نگهبان :‌وایستا میگم صدای پرستار 1:‌یکم آرومتر … دامون پسر خوبیه … الان میره تو اتاقش. صداهای در هم

)feade in(

 

داخلی شب همان موقع همان مکان

صدای داد وبیدادها ی بلند و حرف های نامفهوم دامون کل فضارا گرفته . همهمه مریض ها و پرستارها بلند است . مجبور می شوند چراغ ها را روشن کنند و هر پرستار برای آرام کردن مریض ها و ارد اتاق می شوند.  چند نفر دامون را گرفته اند وکشان کشان از پله ها پایین می آورند. دامون همچنان فریاد می کشد . دستهایش برای رهایی تقلا می کنند و پاهایش روی زمین کشیده می شود. دهانش باز مانده و سعی می کند فریادی ممتد بکشد. نگهبان و تعدادی از پرستارها او را همچنان اورا می کشند . دامون با فریاد و با دهانی باز به تصویر نزدیک می شود و تصویر در سیاهی رسیدن به دهان باز و گشاد شده دامون سیاه می شود.

نویسنده :‌کوروش حسینی

Korosh.h0059@Gmail.com

ثبت اثر و پیگیر های خبر های پیرامون آن در سایت :www.atreeart.com  درج خواهد شد

فیلمنامه کوتاه : دامون

مدت پیشنهادی : 20 الی 25 دقیقه

گونه : ملودرام

نوشته های مشابه

2 دیدگاه

  1. بسیار عالی . جالب بود فیلمنامه رو گذاشتین . ممنونم از محتوای خوب و مثل همیشه عالی.با آرزوی موفقیت.دکتر عزیز

پاسخ دادن به طائل لغو پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.