حرف آزاد

بهشت مجازی الهی قمشه یی یا واقعیت اجتماعی

نوشته یی کوتاه بر نقد سخنان الهی قمشه یی

بی مقدمه و بسیار خلاصه ، امروز می خواهم از استاد حسین الهی قمشه یی حرف بزنم . بنا به این متن ،  بنده در همین ابتدا به استحضار برسانم که با ایشان دشمنی نداشته و نخواهم داشت صرف یک نکته برایم ضرروی است که بیانش را برای خودم ملزم دانسته ام و فقط و فقط  نظر اینجانب بوده و هیچ وحی منزل نیست وخودم را نیز عاری از اشتباه نمی دانم اما می توانم با حفظ ادب و احترام به نقد ایشان بپردازم .

آقای قمشه یی در صحبت های خودشان برایمان بهشتی را مجسم می کنند که با جریانات روزمره دنیای بیرونمان کاملا در تضاد است . ما در بهشت ایشان غوطه ور می شویم امید می گیریم و بی نهایت لذت وجودی خودمان  را به جشن و سرور می نشینیم اما بعد از صحبت های ایشان وارد خیابان می شویم و با چهره یی بشاش به سمت مغازه می رویم تا مثلا یک کیلو گوجه بخریم و همین یک اتفاق ناچیز . قیمت مهیب یک کیلو گوجه تمام بهشت الهی قمشه یی را از یاد می بریم و پر از خشم و حس بد منطقی از وضع موجود کلافه می شویم .

گرانی گوجه کوچکترین مثال است در اتفاقات مهیب یک  زندگی دهشتناک اقتصادی در ایران . حال سوال اینجاست ؟

الهی قمشه یی کجاست ؟ با دیدگاه او و با پشتوانه حرفهایی که از او شنیده ایم ما نمی توانیم آرامش خود را حفظ کرده و همچنان در عشق لایزال خالی از مادیات زنده بمانیم . حرف های او زود از خاطر ما محو می شود و تمام بشاشیت ما شاشیده می شود به روحی درد مندی که : پول ندارد

بقول ارنست همینگوی : پول خوشبختی نمی آورد

بله قطعا حرف درستی است و آقای قمشه یی در این جمله خوب سخن می راند و تصور ما را در بهشت ابدی می سازد و حال جمله دوم همینگوی که

می گوید : اما نبودنش قطعا  باعث بدبختی است

آقای قمشه یی چه راه حلی برای این دردمندان دارد ؟ بهشت شما در مواجهه با قیمت گران شده گوجه در کسری از ثانیه از یاد ما می رود . شما حتی اعتراض ندارید برای آگاهی .

من شما را یک فیلسوف مستقل نمی دانم بلکه یک محقق و اهل مطالعه می دانم در باب مثبت اندیشی جهان و فقط در همین منوال آیا سخن گفتن به جزم اندیشی یک تفکر خاص و رویاپردازانه و دور از دسترس منتج نمی شود ؟

روی سخنم با شماست . این افراد در رنج اقتصادی  را چطور به حال خودشان رها می کنید ؟ تا به کی برای ایشان از ارزش وجودی و عشق لایزال و شادی و مسرت و حمد و ثنا خواهی گفت ؟

فرد گرسنه ایمان ندارد . فرهنگ ندارد . رحم ندارد. مروت ندارد . فطرت پاکش به چالشی عمیق و سترگ در می غلتد . مار بیابان برای او حلال می شودو گوشت مردار برایش غذایی ناب .

عرفان شما در عرفانی سطحی و تک بعدی  می ماند و در جا می زند . پس برابری و آزادی در کجای عرفان شما و یا حقیقت وجودی شما و یا هر اسمی جای دارد ؟

برابری و آزادی در نهان خودش اعتراض دارد ومنتج به فریاد و واقعیت روزمره می شود. ما با رویا پردازی سیر نمی شویم و بقول بزرگان دین که گفته اند : فقر از هر دری که وارد شود ایمان از پنجره اش خارج می شود و نیچه بزرگوار گفته است : تا شکم گرسنه باشد فلسفه یعنی پشم .

شما کارخانه تزریق رویا هستین ؟

 در مغزهای افرادی  که احساسات پاکشان با واقعیت بد بیرون بشدت درهم می شکند و شکست می خورد و تکه تکه می شوند و به اضمحلال می رسند .

خبر دارید در تاریخ حاضر فردی کلیه و کبد و قلب و شش و مغز خودش را در شبکه های اجتماعی به فروش گذاشته است ؟ از او پرسیده اند : خوب قلب شما چند ؟  و او گفت : به قیمت نجات خانواده ام .

شما تفسیر خودتان را از حافظ و مولانا دارید و ما تفاسیر خودمان را . حال ما تربیونی چون شما نداریم که بگوییم مولوی و حافظ و خیام و سعدی و …. حرف هایی دیگر نیز زده اند که از جنس رویا نیست . با شکم گرسنه به ما رویا نمی خورانند .

ناله های فرد گرسنه هیچ موسیقیی به گوشش نمی رسد . آسیب شناسی و نگرش صحیح به افراد جامعه و شناخت درد هایشان امروز روز از اهم واجبات است . حرف های شما برای پول دارهاست که شکم شان سیر . چهره شان به سرخی سیب های قرمز با کیفیت ارگانیک است که آروغ بعد ازغذای شان ،  ورود به بهشت شما ست .

نه برای مردمی که هر دم روزی جانشان به دست باد است.

با ذکر یک نکته سخن کوتاه می کنم .

کنفسیوس حکیم در جایی گفته : از این غم مخورید که مردم چرا شما را نمی شناسند ؟ از این ناراحت باشید که چرا شما مردم را نمی شناسید ؟

 

 

نوشته : کوروش حسینی

نوشته های مشابه

5 دیدگاه

  1. نقد بسیار جالبی بود. کاملاً باهاتون موافقم.

    مضاف بر اینکه از دیدگاهی دیگر نیز میتوان به بهشت (نه، .. دراصل به مقوله ای به نام “بهشت”) نگریست:

    یک بار در یک جمع سئوالات زیر را مطرح کردم و از تک تک جمع جواب خواستم:
    تصور کنید یک روز صبح از خواب بیدار میشوید و میبینید که در زمان مثلاً ده هزار سال قبل هستید در یک بیایان خشک، که دور تا دور شما دیواری کشیده شده که شما را در مثلاً چندین هکتار زمین خشک بیابانی محصور کرده، که راه خروج از آن دیوار را ندارید. و تنها هم هستید، بدون امکانات، بدون ابزار، بدون تکنولوژی. احساستان چیست؟ دوست دارید در آنجا بمانید؟ یا دوست دارید برگردید به زمان حال و به دنیای حال؟
    همه یکصدا گفتند: این که بدیهی ست، دوست داریم برگردیم.

    گفتم، خوب، تصور کنید در آن چند هکتار، درخت هم هست که سایه دارد و میتوانید زیر سایه آنها باشید. نظر تان چیست؟ می مانید؟ یا برمیگردید؟
    گفتند: بر میگردیم.

    گفتم فرض کنید در آنجا میوه های خوشمزه هم هست.
    گفتند: برمیگردیم.

    گفتم: شراب و عسل هم هست، چه کار میکنید؟
    گفتند: برمیگردیم.

    گفتم: جنس مخالف هم هست. می مانید؟ یا برمیگردید؟
    یه خورده مکث کردند، ولی باز هم متفق القول بودند که نمیمانیم، بر میگردیم.

    بهشان گفتم: خوب مرض دارید میخواهید بروید بهشت؟!!!! “بهشت” همین جایی بود که برای تون تشریح کردم.
    !!!!!
    اون جمع دیگه جوابی نداشتند که بدهند.

    تصور سایه، شراب، جنس مخالف، بطور دایم خیلی تصور وحشتناکیه.
    دایم: سایه، شراب، حوری. باز سایه، شراب، حوری. باز هم سایه، شراب، حوری. …
    این که خیلی خسته کننده ست.

    من، در بهشت شراب نمیخوام، میوه نمیخوام، جنس مخالف نمیخوام. سایه درخت نمیخوام.
    من در بهشت یک “کتابخانه” میخوام.
    یک اینترنت پرسرعت نامحدود با کلی منابع اطلاعات مختلف هنری، علمی، اجتماعی و … میخوام.
    من در بهشت “رشد” میخوام. … بله ، “رشد”.

    به نظر من جناب قمشه ای و دیگر طراحان بهشت، و یا معرفی کنندگان طراحی های موجود در بهشت، باید شرمنده کسانی باشند که خواستار “رشد” در بهشت هستند.

    -سعید ترکاشوند- 1401/05/29
    .

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *